










کودک من آخرین شهید مظلوم من
ز تشنگی غنچه لب تو پژمرده است
باغ دلم بی گل روی تو افسرده است
اصغرم ای شاهد سوز من و آه من
فدای تو که شدی فدایی راه من
ز داغ تو دل پیغمبر و زهرا شکست
به جای آب تیر بر گلوی پاکت نشست
لب خشک تو ای مادر تماشایی شده
مکن گریه به روی دامن مادر بخواب مزن شیون که باشد در حرم قحطی آب
شود دریا حرم از اشک چشمان ترم
که شاید زنده برگردد ز میدان اصغرم
روم خیمه به خیمه هر طرف با کودکان نم آبی نمانده غیر اشک دیدگان
سراغ آب و شیر از مادرت دیگر مگیر
گلوی نازنینت می شود آماج تیر
می کنی با چشم پر خون تماشایم
می دهی با خنده خود تسلایم
کس رخش را طاقت دیدن ندارد
گل پژمرده دگر چیدن ندار
کس ندیده کودکی غم را پسندد کس ندیده غنچه چیده بخندد
لب ز عطش وا نکند ای گل نو ثمر از نفس افتاده علی روی دست پدر
می بری او را فکند در دلم وا همه تازه شود داغ دل عترت فاطمه
به دشمنان بگو که این گل نیلوفر است
سوره قرآن منست تشنه لب اصغر است







نزد او آمد رباب دل غمین
گفت ز هجرت اصغرم آزرده است صبر و طاقت راز مادر برده است
دید حسین در خیمه اش شوری به پاست
کودک شش ماهه را عشق خداست
این طرف تعجیل اصغر را بدید آن طرف افغان مادر را بدید
مهر مادر مانع اصغر شود
عشق اصغر دافع مادر شود
گفت از نطق ولایت ای رباب کی رهانند نور را از آفتاب
عاطفه با عشق همگون کی شود
عقل بی احساس مجنون کی شود
بیش از این بی تاب و دلگیرش مکن فکر آب و خاک و هم شیرش مکن
اصغر من تشنه تیر بلاست
افسر شش ماهه ام در کربلاست
غنچه نشکفته حاصل می دهد آسمان را جرأتش دل می دهد
عشق را نادیده دارد در گلو
آب را ناخورده دارد در سبو
شرمسار از سرخی او لاله است آه از بی آهی اش در ناله است
قطره است تفسیر دریا می کند
عشق را بی پرده معنا می کند
گفت:پدر من را در آغوشت بگیر کی مرا باشد تمنایی به شیر
بوسه باران کن لب عطشان من
تا نشانی شور عشق افشان من
چون حسین بود حلقه وصل و لقا همزمان گشته وصالش با خدا
شد ولایت قبله اهل وصول
عشق صادق را کند یکجا قبول
شد حسین گریان ز مرگ کودکش بوسه زد بر دستهای کوچکش
برد سوی مادرش گفت ای رباب
اصغرت را سیر بنمودم ز آب







چون غنچه پرپر است یا رب بپذیر
این خون که به سمت آسمان میپاشم
از حنجر اصغر است یا رب بپذیر
می آیم و دین خویش می پردازم
اسطوره ای از عشق و وفا می سازم
ای قوم به خون تشنه بیایید همه
اینک من و این هم آخرین سربازم
چون غنچه لبان کوچکش را وا کرد
خندید و پر از غصّه دل بابا کرد
ای کاش که می نشست بر دیده من
آن تیر که بر گلوی اصغر جا کرد
ای تیر چه بی حیا عجب نامردی
سر در حلقوم پاک اصغر کردی